close
تبلیغات در اینترنت

ابزار وبمستر

داستان های عاشقانه-رمان های عاشقانه-رمان عشق-داشتان عشق-سایت عاشقانه-جملات عاشقانه-داستان جدید

... سايت گروهي عاشقانه در تلاش است تا يک محيط کاملا تفريحي و سالم را براي پسرا و دختراي گل ايراني بوجود بياره ...

از اين رو به تک تک شما عزيزان نياز داريم تا اين سايت به کلي دختر و پسراي ديگه معرفي بشه

☻♥☻ دلاتون شاد شاد و لباتون همیشه خندون ☻♥☻

جستجوگر پيشرفته

در سايت گروهي عاشقانه
در كل اينترنت
عضويت سريع

برای عضویت از منوی بالای سایت اقدام کنید

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمارگير
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 2433
  • کل نظرات : 2292
  • آمار کاربران
  • مهمانان آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 420
  • آمار بازديد
  • بازديد امروز : 47
  • بازديد ديروز : 50
  • بازديد هفته : 47
  • بازديد ماه : 680
  • بازديد سال : 3,544
  • بازديد کلي : 551,004
  • اطلاعات شما
  • آي پي : 54.90.185.120
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :
گالري عکس هاي عاشقانه

سلام به همه کاربراي عزيز سايت گروهي عاشقانه ، سايت جديد گالري عکس هاي عاشقانه را افتتاح کرده ... دوستان عزيز مي توانيد از اين صفحه عکس انتخاب کنيد .

گالري عکس هاي عاشقانه سايت گروهي عاشقانه

و يا عکس هاي خود را از آپلود سنتر سايت آپلود کنيد

http://up.eshqam.ir/up/roza-smsi/Pictures/Upload.eshqam.ir.png


سلام دوستاي عزيز

کد زير بنر سايت ما هست دوستاني که وبلاگ و وبسايتي دارند و قصد دارند از سايت گروهي عاشقانه حمايت کنند و به بازديد کننده هاي سايت خود سايت ما را معرفي کنند اين کدو در قسمت هدر قالب سايت خود کپي کنند .

حتما بعد قرار دادن کد به ما اطلاع دهيد تا دوستانمونو بشناسيم

دوستان ما
  • ابتدا سايت ما را با عنوان:(سايت گروهي عاشقانه) و آدرس : (http://eshqam.ir) لينک کنيد سپس لينک خود را براي ما ارسال کنيد
  • ابتدا سايت ما را با عنوان:(سايت گروهي عاشقانه) و آدرس : (http://eshqam.ir) لينک کنيد سپس لينک خود را براي ما ارسال کنيد
  • رفرش اتوماتيک غير فعال(براي فعال کردن کليک کنيد)
  • تاريخ : شنبه 15 فروردين 1394
  • نويسنده : yas
  • نظرات :()

  • زنجیر

    دنیا که شروع شد زنجیر نداشت....

    خدا دنیای بی زنجیر آفرید....

    آدم بود که زنجیر را ساخت....

    شیطان کمکش کرد....

    دل زنجیر شد....

    عشق زنجیر شد....

    دنیا پر از زنجیر شد....

    و آدمها همه دیوانه ی زنجیر.....!؟

    خدا دنیای بی زنجیر می خواست....

    نام دنیای بی زنجیر بهشت است....

    امتحان آدم همین جا بود.....

    دستهای شیطان از زنجیر پر بود.....

    خدا گفت :

    زنجیرت را پاره کن،شاید نام زنجیر تو عشق است.....

    یک نفر زنجیرش را پاره کرد.....

    نامش را مجنون گذاشتند....!

    مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری....

    این نام را شیطان بر او گذاشت....

    شیطان آدم را زنجیر می خواست....

    لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست....

    لیلی می دانست خدا چه میخواهد....

    لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند....

    لیلی زنجیر نبود....

    لیلی نمی خواست زنجیر باشد.....

    لیلی ماند؛ زیرا.....

    لیلی نام دیگر آزادی ست......!؟

    شماره پست : 2453 | برای کپی برداری به ادامه مطلب بروید ، نظر فراموش نشه | تعداد کپی : 109

    ادامه مطلب
  • تاريخ : سه شنبه 04 فروردين 1394
  • نويسنده : esar
  • نظرات :()

  •  بخووووونید اشک من ک در امد

    . دستش را به سوی پسر جوان دراز کرد:

    _آقا میشه کمک کنید?

    پسر نگاهی به دختر انداخت و با لبخندی موذیانه گفت:

    _اهل حال هستی??😈

    دختر که تا ان روز کارش فقط گدایی بود با تعجب پرسید :

    _یعنی چی??

    پسر خنده ای سرداد و گفت :

    _هیچی بیخیال...اره بهت کمک میکنم فقط یه مشکلی هست

    _چی??

    _من پولامو خونه جا گذاشتم خونمون همین نزدیکه همراه من بیا

    دخترک ساده هم به همراه پسر راه افتاد و وارد خانه ای شد که چندین پسر جوان دیگر نیز در انجا مشغول دود و دم بودند.پسر که پشت دختر ایستاده بود دستمالی از جیبش در اورد و جلوی دماغ دختر گذاشت ،اورا ارام روی زمین خواباند و...🙈

    (از زبان فاطمه)چشمامو که بازکردم. لخت روی کف اتاق افتاده بودم.کیفی کشیدم و گفتم:

    _با من چیکار کردی?

    یکی از پسر ها دود قلیون را از دهانش بیرون داد و گفت:

    _هیچ فقط دیگه دختر نیستی.

    همونطور که گریه میکردم لباس هامو پوشیدم و از اون جهنم بیرون زدم.دلم میخواست از اون شهر از اون کشور از اون ادما دور بشم...دلم میخواست بمیرم میدونستم که دیگه زندگیم تمومه .خودمو یه موجود بی ارزش فرض میکردم.رفتم پیش دوستم عاطفه و همه چیز رو براش تعریف کردم.عاطفه که تا اون موقع بهت زده نگام میکرد دستمو تو دوستاش گذاشت:

    _فاطی جونم ای کاش میتونستم کمکت کنم عزیزم.ولی چیکار کنم که کار از کارگذشته

    سرمو انداختم پایین حق با اون بود.عاطفه گفت:ولی گلم من یه فکری دارم

    _چی??

    _خب...خب حالا که همه چی تموم شده

    _خب

    _خب اینکه...چیزه...یعنی

    _بگو دیگه اه

    _خب فاطی تو که دیگه دختر نیستی عزیزم پولی هم که برای زندگی نداری.چطوره که برای زندگیت خب...همم... تن فروشی کنی??

    بهت زده نگاش کردم نفهمیدم چی شد که دیدم جای دستم رو صورتش مونده بود.سرش داد زدم واز خونه اومدم بیرون.تو خیابون قدم زدم با خودم فک کردم.هرکاری کردم راهی جز چیزی عاطفه گفت نبود.ولی برام خیلی سخت بود.من که تا اون موقع یه تار موهام رو نامحرم ندیده بود نمیتونستم...

    یه لحظه شیطون اومد سراغم:

    _فاطمه کاریه که شده توهم که با بی پولی نمیتونی سر کنی درسم که نخوندی جای خواب هم که نداری و..و..و...تا اینکه بالاخره خودمو راضی کردم.همین موقع یه سانتافه جلوم ترمز کرد:

    _خانوم میخوای برسونمت??

    سعی کردم محلش نزارم.اومد بره که یاد حرف عاطفه افتادم.تمام جراتم رو جمع کردم و داد زدم:

    _صبر کن وایسا...

    از اون روز به بعد بود که منم شدم یه فاحشه.

    بقیه در ادامه مطلب

    شماره پست : 2391 | برای کپی برداری به ادامه مطلب بروید ، نظر فراموش نشه | تعداد کپی : 114

    ادامه مطلب
  • تاريخ : سه شنبه 26 اسفند 1393
  • نويسنده : star
  • نظرات :()

  • دیر است دیگر...

    وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
    صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...

    وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم

    سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی

    وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که
    دوستت دارم ..
    صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی و گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه

    وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم
    دوستت دارم

    بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری بعد از کارت زود بیا خونه

    وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که
    دوستت دارم

    تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری تو درسها به بچه مون کمک کنی

    وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که
    دوستت دارم

    تو همونجور که بافتنی می بافتی بهم نگاه کردی و خندیدی

    وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر
    دوستت دارم و تو به من لبخند زدی...

    وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم
    دوستت دارم

    در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم
    من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود

    وقتی که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری..
    نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد

    اون روز بهترین روز زندگی من بود...چون تو هم گفتی که منو دوست داری

    به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
    چون زمانی که از دستش بدی مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
    او دیگر صدایت را نخواهد شنید

     

    شماره پست : 2310 | برای کپی برداری به ادامه مطلب بروید ، نظر فراموش نشه | تعداد کپی : 13

    ادامه مطلب
  • تاريخ : سه شنبه 26 اسفند 1393
  • نويسنده : star
  • نظرات :()

  • هعییییییی...

    مردی وارد گل فروشی شد تا دسته گلی برای مادرش – که در شهر دیگری زندگی می کرد- سفارش دهد و با پست برای او بفرستد. وقتی از گل فروشی خارج شد دختری را دید که در کنار در نشسته بود و گریه می کرد.مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: دختر خوب چرا گریه می کنی؟ دختر گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی. وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت به لب آورد. مرد به دخترک گفت: می خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست. مرد دیگر نمی توانست چیزی بگوید. بغض گلویش را گرفت، دلش شکست و اشکش جاری شد. طاقت نیاورد به گل فروشی برگشت دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا با دست خودش آن را به مادرش هدیه کند.

     

    شماره پست : 2309 | برای کپی برداری به ادامه مطلب بروید ، نظر فراموش نشه | تعداد کپی : 20

    ادامه مطلب
  • تاريخ : یکشنبه 24 اسفند 1393
  • نويسنده : star
  • نظرات :()

  • مریم وعلی...

    شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

     سلام عزیزم دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

    دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

    شماره پست : 2283 | برای کپی برداری به ادامه مطلب بروید ، نظر فراموش نشه | تعداد کپی : 21

    ادامه مطلب
    صفحات سايت
    ورود

    برای ورود از منوی بالای سایت اقدام کنید

    http://s5.picofile.com/file/8160780076/user.png

    موضوعات(روي + کليک کنيد)